|
|
|
عليرضا سميعى
كسانى كه حجت الاسلام دكتر داوود فيرحى را مى شناسند احتمالاً خبر سخنرانى وى در مورد «جهانى شدن و آينده فقه سياسى» را در محل پژوهشكده باقرالعلوم (ع) در رسانه ها ديده اند. اخيراً كه كتاب «قدرت دانش و مشروعيت» او به چاپ هفتم رسيد، به اين نتيجه رسيدم كه از شهرت خوبى برخوردار است. من به نوبه خود مى خواستم بدانم نظر او در مورد آينده فقه سياسى چيست. جلسه سخنرانى خلوت بود. فيرحى نيز كه به آرام و شمرده سخن گفتن شناخته شده است، از هميشه آهسته تر حرف مى زد. چند روز بعد فهميدم كه با كمى كسالت به جلسه آمده بود. بحث به طرح انواع «آينده شناسى يا آينده پژوهى» آغاز شد. اين شيوه ها به سه دسته شهودى، نبوى و حصر هاى علمى تقسيم شدند. آينده شناسان شهودى همان پيشگوهاى قديمى خودمان هستند كه صورت نازل اش را در كف بين ها و فال قهوه بين هاى روزگار خود مى بينيم. اين شيوه كه به دست آوردن اطلاعات از داده هاى اندك به همراه تخيل است به روانشناسى شخصيت حواله داده شد. صورت بعدى، آينده شناسى هاى نبوى و پيشگويى هاى معصومين است كه ما امروزه از تجربه آن «محروميم». عهد عتيق خاصه هر چه به پايان نزديك مى شود، پيامبران بيشترى را معرفى مى كند كه گاهى فقط پيشگويى مى كردند. در سنت شيعى نيز ايده اى داريم تحت عنوان آينده نيك جهان در قالب جريان بزرگ امامت و مهدويت. در اين مورد نيز بحث مبسوطى نشد. زيرا از يك طرف «اين پيشگويى ها نمى توانند آينده را با جزئياتش ترسيم كنند» و از سوى ديگر اين بحث «كاملاً كلامى و درون مذهبى است».
شق سوم، «حصر هاى علمى» بودند كه با در دست داشتن يك مجموعه مفروضات به تعدادى نتيجه مى رسند. به قول داوود فيرحى «در بنيادى ترين بحث هاى آينده شناسى امروز قبول پيوستگى تقريبى رويدادها نهفته است.» او ادامه داد كه «اگر بپذيريم تاريخ ما انقطاعات بنيادى ندارد، آنگاه مى توانيم يك روند تحليلى را سازماندهى كنيم. اين روند عبارت است از احضار و تفسير گذشته شىء، توصيف وضعيت حال شىء و آنگاه پيش بينى آينده شىء در حصر تفسير و توصيفى كه از گذشته و حال آن شىء در دست داريم.»
وى تأكيد كرد كه اين يك نوع جبرگرايى نيست؛ چرا كه ما نمى گوييم آينده امتداد حال است، بلكه مى گوييم آينده كم و بيش قابل استنتاج است. گويى از گذشته تا حال به رغم دگرگونى يك نخ ثابت وجود دارد كه همان قاعده مندى ها هستند. در اين فرض ما احتمالات را مى پذيريم«اما معتقديم آينده از محدوده احتمالاتى كه در نظر گرفته ايم، دور نيست» بنابراين آينده را مجموعه اى از احتمالات مى دانيم كه «مى توانند جايگزين هم شوند.» اين عقيده سخنران به طرز شگفت آورى با عقيده الوين تافلر كه به آينده پژوهى معروف شده مغاير است. تافلر در «شوك آينده» گفته بود آينده غير قابل پيش بينى شده و به نظام هاى آموزشى توصيه كرده بود كه كودكان را به گونه اى خلاق بار بياورند كه در هر آينده محتمل و شوك آورى منعطف باشند.
«آنتونى گيدنز» در جايى نوشته بود تا به امروز هرگز پيش بينى آينده تا به اين حد دشوار نبوده است. عليرغم نظر گيدنز به نظر مى رسد پيش بينى هميشه دشوار بوده و هست. حال، حاصل چيز هايى است كه در گذشته اتفاق افتاده اند. اين چيزها مى توانند وقايع دور يا وقايع نزديك باشند. گاهى حتى وقايع دور تأثير بيشترى بر وضعيت حال مى گذارند. بازگشت رنسانسى تمنايى بود كه انسان از حس سوزناك خود نسبت به گذشته دور، در عصر يونانى به دست آورد. يا آنچه در ايران به باستان گرايى معروف است، مى تواند مثال خوبى باشد براى اين كه نشان دهد، وقايع روزگار كهن يا تفسير ما از آنها مى تواند در تصميم گيرى هاى ملى مداخله سرنوشت ساز داشته باشند. نوار گذشته، طولانى و حامل وقايع بى شمار است. اين وقايع به گونه اى تصادفى مى توانند در مناسبت هاى بى شمارى با هم قرار بگيرند و در حال و آينده ما مداخله كنند. هرچند ما مى توانيم وقايع گذشته را به گونه اى توصيف كنيم كه در كنار هم معادلات دلخواه ما را تشكيل دهند و مغرورانه آنها را هرگونه مى خواهيم تبيين مى كنيم، اين تفسيرها وقتى در كنار هم قرار مى گيرند تبديل به مجموعه هايى مى شوند كه چيزى فراتر از اجزاى خود هستند. مجموعه [A B, C, D, و E] مى توانند تعداد پرشمارى از مجموعه هاى دوتايى يا چندتايى را تشكيل بدهد و گذشته از آن هر مجموعه مثلاً [D و C] چيزى فراتر از C و D هستند زيرا عنصر ديگرى به نام مجموعه ({}) به آن اضافه شده است. اين خود يك قاعده است. اما قاعده اى كه ساير قواعد فرضى را كنار مى گذارد. در واقع ممكن است قاعده و قانونى هميشه به صورت ثابت وجود داشته باشد؛ ولى مسبب «گسست» شود. بسيارى از رمان هاى معاصر به عنوان صورت هايى از زندگى مدرن حاوى وقايعى هستند كه پيشينه اى در داستان ندارند. يكى از آنها كه تا حدودى صورتى كلاسيك دارد، رمان «پدران و پسران» اثر «تورگينف» است. در اين داستان فضاى سنتى روسيه شرح داده مى شود. خانواده ها در پيوستارى با سنت خود قرار دارند و امتداد در آنها واضح است. اما «بازارف» پسر يكى از همين خانواده ها بدون هيچ پيشينه اى سر به شورش برمى آورد. عرف را ريشخند مى كند، پشت پا زنان از سويى به سوى ديگر مى رود و در ادامه هنگام نجات يك روستايى مى ميرد. «بازارف» اين عنصر منقطع به گونه اى سمبليك نشان دهنده وقايع بى پيشينه اى است كه آينده جوامع را به شكل هاى غير قابل انتظار در مى آورد. در ميان رمان هاى جديد انبوهى از اين موارد يافت مى شود. علت اشاره به اثر جا افتاده اى مانند «پدران و پسران» آن است كه نشان مى دهد آدمى در دوره اى متوجه رخدادهاى بى توضيحى شده است كه عليه تفسير هاى منضبط خروج كرده اند.
فيرحى در ادامه گفت: «ما مى توانيم با توجه به اطلاعات و آگاهى كه از خود داريم سناريو بنويسيم.» سناريو، درخشان ترين كلمه اى بود كه مى شد در اين مرحله به كار برد. من از آن رو به اين اصطلاح علاقه مند هستم كه بر نقش انسان تأكيد مى كند. نه از جهتى كه او را متكبرانه تأثير گذار مى داند بلكه به خاطر وجه فروتنانه مسئوليت پذيرى آن. كاربرد كلمه سناريو آدمى را موظف مى كند كه سخت جان و كوشا در استوار كردن آينده دلخواه خود در كار باشد. در ميان سيلاب به سوى مسكن خود شناور شود. البته نه به سوى يك خشكى در همين حوالى، بلكه همان نفس رفتن با تمام وجود. انسان حماسى و در عين حال فروتن شايد همان «سوژه»اى است كه به گفته فيرحى تلاش مى كند «در ابژه [آينده] نقش بازى كند.» بشر نخواهد توانست در گذشته دخالت كند. «تنها مى تواند آن را استنتاج نمايد.» اما «خصيصه آينده پژوهى» اين است كه در عوض امكان انتقام كشيدن از آينده را در اختيار مى گذارد. به گمان سخنران، اين گونه آينده پژوهى با انواع هگلى- ماركسى كه بسيار جبرى هستند، متفاوت است. به نظر او انسان ها چيزهايى خلق مى كنند كه اين مخلوقات، آينده را رقم مى زنند. از جمله توسعه ارتباطات جمعى. «نگره هاى ليبرالى و يا شبه ليبرالى، جهانى را در نظر دارند كه در آن نهادهاى واسط ميان انسان ها مثل دولت ها، مرزهاى ملى و حتى تمدن ها به هم ريخته اند.» گسترش «امكانات ارتباطى قدرت مرجعيت هاى كلاسيك و مفاهيم ناسيوناليستى را سست مى كنند. نتيجه اين وضعيت را دوگروه دنبال كردند. يكى كسانى كه معتقدند «ما به سمت شكسته شدن تفاوت ها و از ميان رفتن علوم فرهنگى مى رويم» كه نوعى سكولار شدن و هم شكل شدن است و گروه ديگر كه احساس مى كنند «جوامع به سمت هويت يابى هاى خرد مى روند. زيرا رسانه ها امكان سخن گفتن را در اختيار فرهنگ هاى محلى نهاده اند.» بنابراين جهان آينده «دنيايى هزار تكه» است كه در آن هويت هاى كوچك سر برآورده اند.
تكنولوژى مى تواند جهانشمول شود. ولى علوم انسانى تا به حال نتوانسته اند همه گير باشند. فيرحى ادامه داد: «دغدغه مردم تكنولوژى نيست، بلكه هويت است» تا برابر آنچه نيچه مى گويد مردم ميان فيزيك و متافيزيك خود رابطه ايجاد كرده از نيهيليسم برهند. «مرزهاى ملى و سيستم هاى اقتصادى كمرنگ شده اند. اما آدمى مشتاق هويت داشتن است و هويت داشتن نيازمند غيريت يافتن. از اين رو آينده مولد غيريت هاى جديد مبتنى بر مرزهاى فرهنگى خواهد بود. آنچه تحت عنوان برخورد و يا گفت وگوى فرهنگ ها گفته مى شود ناظر بر همين فرض است». وى در ادامه پرسيد حال امكانات ما چيست به نظر او «همچنان كه از آينده جهان مى توان سخن گفت از آينده فقه سياسى هم مى توان سخن گفت». بهترين راه اين است كه «مرورى به بازسازى دستگاه فقهى و سپس وضعيت حال دستگاه فقهى داشته باشيم تا بتوانيم در مورد آينده آن حدس بزنيم.» او با گفتن اين كه «گذشته ما من را خوشبين مى كند» ادامه داد: «دستگاه هاى فقهى ما براى دوران ماقبل ملى گرايى ساخته شده اند و ملى گرايى از چالش هاى فقه سياسى ما محسوب مى شد. در داخل تمدن اسلامى مرزى وجود نداشت. در آن زمان فقه ما از آزادى تجارتى حرف مى زد كه كسى حق نداشت بر آن قوانين گمركى بگذارد. مسلمانان فرآورى مواد تجارى را از هند تا اروپا تدارك مى ديدند.» مسلمان ماقبل ملى شدن تحت الزامات حكم حكومتى نبود. در دوره مشروطه مرحوم «مدرس» عنوان كرد كه «چه كسى حق دارد بر تجارت گمرك بگذارد ». مرحوم «صاحب جواهر» نيز بر «حرمت گمرك» صحه گذاشت. دولت هاى مدرن براى وارد شدن به دنياى بى مرز مشكل دارند. مرزهاى ملى چنان دلبخواهانه كشيده شده اند كه نسبتى با مرزهاى فرهنگى ندارند. تا جايى كه مى توان آن را استعمارى دانست. ايشان بحث خود را در مورد دو مدل فقه شيعه و دستگاه فقه سنى ادامه داد ولى من هنوز به نظر وى در باب ماهيت فقه فكر مى كردم. تصور من همواره اين بود كه احكام فقه نتايجى هستند كه ما از نصوص و سنت و روايت براى زندگى روزمره مى گيريم. بنابراين ذات فقه نمى تواند ماقبل ملى يا ملى باشد؛ چرا كه رنگ تعلق به هيچ وضعيت جغرافيايى خاصى نمى گيرد، الا اين كه متناسب با همان وضع اجتماعى و جغرافيايى است كه در آن باليده. چند روز بعد كه اين سؤال را از فيرحى پرسيدم، جواب داد: «علوم معمولاً رنگ خاستگاه خود را دارند. مثلاً علوم يونانى چون برخاسته از شهر هستند مفاهيمى شهرنشينانه داشته و جهانشمول نيستند. هرچند بعدها قواعد جهان بينانه هم از آنها استنتاج مى شود. در دنياى دولت ـ ملت بسيارى از حقوق براساس خطوط دور ملت و قلمرو مشاع بنيان شده اند؛ مانند مفاهيمى كه «هابز» طرح مى كند. اما دستگاه هاى دينى مؤسس علوم جهانى فارغ از مرزهاى جغرافيايى و نژادى هستند. به همين دليل تا ساليان سال نظريه پردازان از ايران تا مصر به يكديگر يارى مى رساندند. شكل گيرى فقه در فقدان مرزها باعث شد فقه بى مرز باشد. بعدها كه دولت ـ ملت به وجود آمد، سعى شد احكامى متناسب با آن ارائه شود». اين موضوع هنوز براى من قابل درك نبود. زيرا به گمان من فقه به همان اندازه كه در ذات خود راجع به نص و روايت است، به همان اندازه در ذات خود محفوف به وضعيت زيستى فقيه است. ذات فقه در جايى ميان نص و جامعه زيست مى كند. فيرحى در مقام پاسخ اظهار كرد، مى پذيرد كه دانش زمان مند و مكان مند است، اما گاهى از فقه سخن مى گوييم و گاهى از تئورى هاى فقهى. تئورى هاى فقهى زمان مند هستند. نظريه هاى فقهى گرايش هاى گونه گون متفاوت است حتى در زمان هاى مختلف اختلافاتى ديده مى شود. اما چيزى وجود دارد كه نشان مى دهد اين تئورى ها فقهى يا غيرفقهى هستند. فارغ از نوع برداشت، خود فقهى يا غيرفقهى بودن با چيزى مشخص مى شود. از همين جاست كه مى توان فهميد مثلاً روشنفكر مذهبى فقيه نيست. چند مفهوم اصلى در فقه نقش بازى مى كند كه فراملى هستند. اين احكام زماناً و منطقاً پيش از هر زمان و مكان به وجود مى آيند. آنگاه در زمان ها و مكان هاى متفاوت صور گونه گون مى گيرند. همان گونه كه در رياضى از اعدادى سخن مى گوييم كه فى حد ذاته وجود دارند، اما در مناسبات مختلف به شكل هاى ديگر و ديگرى ظهور مى كنند. خلاصه آن كه مفاهيم اوليه رنگ شرايط اوليه را دارند. من به ياد مفهوم «سابلمنت» در انديشه هاى «ژاك دريدا» افتادم. جايى كه او مى گويد نمى توان به صورت اوليه مفاهيم اصالت داد و صورت يا صورت هاى ثانويه را غيراصل دانست. مثلاً نمى توانيم در مقايسه گفتار و نوشتار، گفتار را اصيل بدانيم. فقط به اين دليل كه آدمى در ابتداى تاريخ خود تنها از گفتار استفاده مى كرد، يا كودك در ابتدا از گفتار شروع مى كند. به نظر او [دريدا] زبان چيزى كم داشت كه با بروز نوشتار جبران شد. پس شكل اصيل زبان صورت ثانويه آن است، جايى كه گفتار و نوشتار با هم وجود دارند. شكل اوليه مادامى كه كمبود و نقصى نداشته باشد، تغيير نكرده و كامل نمى شود. نبايد شكل كامل تر شده اشيا را غيراصيل دانست. اين معنى مى تواند به ساير مسائل سرايت كند. به نظر مى رسد كه فيرحى به شكل اوليه فقه اصالت مى دهد. اما از آنجا كه مى دانستم فلسفه جديد را نيز مى شناسد، مسأله خود را با وى در ميان گذاشتم. در پاسخ گفت كه قبول دارد هر دانشى در بازى هاى متفاوت قواعد متفاوتى توليد مى كند. فقه وقتى وارد فضاى دولت ـ ملت مى شود، قواعد مشروطه يا جمهورى اسلامى را بنيان مى كند. اما مفاهيم جديد در مفاهيم قديمى فقه اخلال ايجاد كرده اند. بازى جديد فقه، بازى دولت ـ ملت است. اگر اين شكل، ۴۰۰ يا ۵۰۰ سال ادامه مى يافت، مى توانستيم انتظار داشته باشيم قواعد تازه اى شكل گيرند. وقتى از شكل گيرى قوميت بدون دولت يا مرزهاى آزاد تجارى سخن گفته مى شود، فقه قديمى از آنجا كه مؤانست بيشترى با اين مفاهيم داشته است، با راحتى بيشتر وارد بازى مى شود. اگر چنين در نظر بگيريم كه فقه قديم در روزگار ماقبل دولت ملى يك بازى زبانى باشد و سپس در دوران دولت ـ ملت يك بازى زبانى دوم فرض شود و آنگاه در آينده اى بى مرز نيز بازى زبانى سوم؛ آنگاه مى توان حدس زد بازى زبانى اول شباهت بيشترى با بازى زبانى سوم دارد؛ چرا كه هر دو در فراغ مرزها شكل مى گيرند. به دلايلى در اين مرحله مصاحبه تمام شد، اما من همچنان با خود فكر مى كردم قياس سه بازى زبانى براساس شباهت ها چندان توجيه پذير نيست. مى توان قبول كرد كه شباهت هاى بازى اول با بازى دوم كمتر و با بازى سوم بيشتر است، اما قياس مجموعه ها و يا بازى ها نبايد تنها بر مبناى «شباهت ها» انجام شود، بلكه بايد عناصر «متفاوت» را نيز در نظر گرفت. ممكن است اختلاف بازى يا مجموعه اول با مجموعه دوم كمتر باشد. اما هر مجموعه عناصرى دارد كه مى تواند با عناصر ساير مجموعه ها متفاوت باشد. شايد شرايط دولت ـ ملت تنها در موارد اندكى مانند مرز، گمرك و بعضى قوانين مدنى با فقه قديم اختلاف داشته باشند، اما آينده ممكن است آبستن مفاهيم و مرجعيت هايى باشد كه تمايزات بيشترى با فقه قديم دارد. ممكن است پاسخ اين موضوع نزد فيرحى محفوظ باشد. در آن صورت هنگامى كه براى نوبت بعدى ارائه مقاله يا سخنرانى داشته باشد، شايد راجع به آن نيز بحث كند.
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم آذر 1386ساعت توسط علیرضا شفاه
|