تبليغاتX
فرهنگ و اندیشه - گفت وگو با سياوش جمادى، نويسنده و محقق فلسفه
وبلاگ گروه همکاران سرویس اندیشه روزنامه ایران


333858.jpg

پديدار ازيك سو با تصوير ذهنى و از سوى ديگر با عين شىء متفاوت است، اين درحالى است كه پديدارها ثابت، غيرمتغير و عمومى اند. با اين حساب چه تفاوتى بين پديدار و ايده افلاطونى وجود دارد ؟


پديدار با ايده افلاطونى متناظر نيست. بهتر است «ايدوس» هوسرل و «ايده» افلاطونى را با هم مقايسه كنيم. پديدار داده اوليه و مشهود آگاهى است، نه تصوير. پديدار به معناى بازنمود است و خود عين بيرونى نيست. آنچه براى من از خود اين مدادى كه با آن مى نويسم، حاضرتر است پديدار مداد در آگاهى من است. اين پديدار ذات اين مداد نيست بلكه به اصطلاح عين التفاتى است كه سويه التفاتى آگاهى را پر مى كند. پديدارشناسى هوسرل روشى است كه عامداً و با پرهيز از دخالت آنچه غير از داده مشهود است، پس از طى فروكاست هاى گونه گون از پديدار اين مداد به ذات لايزال آن ـ كه همان ايدوس باشد ـ مى رسد. ايدوس ها همچون ايده هاى افلاطون ثابت، عمومى و بين الاذهانى اند. تفاوت عمده در محل آنهاست. محل ايده هاى افلاطون عالم والاى مثل است اما محل ايدوس ها سوبژكتيويته انسانى.

آيا مى توان ميان فنومن كانتى و فنومن هوسرلى نوعى پديدار را فرض نمود كه نه جزميت هوسرلى و نه شخصى بودن كانتى را داشته باشد

سؤال شما دو حكم را پيش فرض مى گيرد: پديدار هوسرل جزمى است، پديدار كانت شخصى است. اول بايد اين دو حكم روشن شود. جزمى يعنى دگماتيك و اين صفت عقيده يا شخصى است كه عقيده را بى چون و چرا گرفته باشد. دگم يعنى اعتقاد كيشمدارانه و تمام فلسفه كانت به قول خودش بيدارى از خواب جزميت است. پديدار كانت همان تصور، صور مرتسمه در ذهن و همان بازنمود اشيا است. كانت اسمش را پديدار يا فنومن مى گذارد، چون برآن است كه اين باز نمود نفس الامر شىء نيست. نفس الامر شىء از دسترس فاهمه بيرون است. بهتر است بگوييم شىء فى نفسه با Ding an sich خود را براى ذهن به ديده يا با ديد يا پديد نمى آورد و تاكنون فلاسفه جزم انديشانه پذيرفته اند كه بازنمود اين مداد همه مداد و ذات مداد است. اين ذات، اين نومن آن بيرون پنهان است. حدود و سعه ذاتى فاهمه تخته بند شرايطى است كه نومن در آن نمى گنجد. نه فقط نومن بلكه ايده هاى نفس بماهو نفس، جهان بما هو جهان و خدا هم همين طور است. كانت جزم انديشى فيلسوفان قبلى را رو مى كند، اما پديدار شناسى هوسرل شخصى به اين معنا كه ديدگاه نسبى شخص باشد، نيست. بهتر است بگوييم جزئى است. پديدار هوسرل ساخته شخص نيست، بلكه داده مشهود آگاهى است، يعنى به شخص داده مى شود و فرايند اظهار و ظهورش فرايند دادگى است نه دهندگى. ليكن اين امر حاضر در آگاهى بى درنگ در كمند قصديت و معنا بخشى آگاهى مى افتد. من درخت را از يك وجه آن مى بينم. يك سويه آن را مى بينم. آگاهى بى درنگ اين گرته وجه نما را پر مى كند. اين بحث دقيقى است كه هم هوسرل و هم مرلو پونتى مفصلاً به آن پرداخته اند. من هم در كتاب «زمينه و زمانه پديدارشناسى» كمى آن را توضيح داده ام. بنابراين اين دو حكم از پيش فرض گرفته شده، خودشان اشكال دارند.حالا فرض مى گيريم پرسش شما فارغ از اين دو حكم باشد. آيا پديدارى هست كه اشكالات پديدار كانتى و هوسرلى را رفع كرده يا ادعاى رفع آنها را داشته باشد، اشكالاتى چون بيرون ماندن نومن، محبوس بودن پديدار در ذهن شخص منفرد و غيرذالك
پاسخ آرى است: پديدار هگلى و هايدگرى. ديالكتيك هگل پاسخى است به آنتى نومنى هاى غيرقابل رفع كانت. سنتز يعنى برونشو و رفع از بن بست آنتى نومى ها. به نزد هگل، پشت پرده و نومنى در كار نيست. نومن همان سير ديالكتيكى پديدار است. فلسفه هگل به طور كلى يكى از زيربناهاى استوار و شگفت انگيز بخشى عمده از فلسفه هاى بعد هگلى است. مى رسيم به هايدگر و مى دانيم كه اين اشاره ها در حكم يك طرح كلى و پرنا شده اند، ولى در اين مختصر پركردن اين طرح مقدور نيست. پديدارشناسى هايدگر به نوبه خود مى خواهد شكاف ميان آگاهى و عالم عينى را بردارد. نيمى از «هستى و زمان» به همين بحث برمى گردد. پديدار شناس كارش عمدتاً دو سويه دارد. يك سويه اين كه خودش را جزم انديشانه دخيل نكند، و اصلاً استدلال مفهوم پردازانه را كنار بگذارد و به قول هوسرل به سوى خود چيزها برگردد. سويه دوم اين كه بگذارد تا چيزها خود را از جانب خود نشان دهند و ستر مستورى را از خود بردارند. پديدار يعنى همين چيزى كه خود را از جانب خود نشان مى دهد و پديدارشناسى يعنى مجال دادن به ديده شدن اين چيز. پديدارشناسى به قول هانرى كربن همان كشف المحجوب است. اما هايدگر نه بر عرفان بلكه بر برهان پديدارشناختى تأكيد دارد. حالا به شخص هايدگر كارى ندارم. او اگر يزيد زمان هم باشد آيا كسى كه فلسفه برايش جدى تر از يك دكان بى منفعت است ، مى تواند بى اعتنا از كنار اين طرح بگذرد. فيلسوفان غربى كه غالباً نتوانسته اند. نام آورانى كه امروزه در قلمرو فلسفه قاره اى بر سر زبان ها افتاده اند غالباً با خواندن هايدگر راه افتاده اند، هرچند آن را كتمان كنند.
آ

يا توصيه مى كنيد كه ما بايد هايدگر را بخوانيم ؟

نه! من كه باشم كه توصيه كنم.

ولى براى كسى كه مى خواهد فلسفه معاصر قاره اى را بشناسد...

بله! چنين كسى نمى تواند از اين دو نفر بگذرد. نمى گويم همه آثار آنها، نمى گويم آثار اوليه هگل در باره مسيحيت يا آثار واپسين هايدگر كه گاه سطح گونه و غيرقابل فهم مى نمايد. بهتر است به جاى شخص و آثار از اثر سخن بگوييم: «پديدارشناسى روح» هگل و «هستى و زمان» هايدگر براى كسى كه مى خواهد دريدا، فوكو، دانلدسن، آرنت، مرلوپونتى، ژيژك، آگامبن، لويناس و خيلى هاى ديگر را بفهمد، گره گشا و مفتاح باب است . اگر هم كه بيش از درد فلسفه درد پست مدرنيسم وطنى داريم كه بحثى ديگر است، من توصيه نمى كنم. اين آثار خودشان سايه خودشان را بر تقريباً نيمى از فلسفه و حتى علوم انسانى معاصر افكنده اند.

برگرديم به بحث پديدار، پرسش آن است كه اگر نومن خارج از فهم است كانت اصلاً چطور به اين امر غيرقابل فهم پى مى برد ؟


از روى نقش تنظيمى يا رگولاتيو آن. از روى پيوستار نفس و به اصطلاح هم پيوستگى وحدانى متعلقات آگاهى. پديدارشناسى براى درك اين پيوستار خيلى دست و پا مى زند و به عقيده من تنها دو نفر به نحوى مؤثر اين معضل را گشوده اند كه سرنخى براى ديگران شده است. اول هگل، بعد هايدگر. كسى كه علاقه مند به مقايسه و رابطه اين دو رويكرد بوده است، الكساندر كوژو است . به لحاظ نظرى مجموعه متعلقات آگاهى يا مجموعه انفعال ها، كنش ها و احوال نفسانى به فرض كه فراهم آمدنى باشد، يك چيز است و رشته وحدت بخش يا رشته تسبيح آنها يك چيز ديگر. در روان شناسى از برنتانو تا ژاك لكان كاوش و پژوهش شورانگيز و دامن گسترى در باره مؤلفه يا گره گاه كليت نفس شده كه متأسفانه درصد ناچيزى از آن به فارسى ترجمه شده است. اين پيشوند Ge در واژه Gestalt (گشتالت) افاده معناى تجميع و فراهم آمدگى مى كند. (گشتالت) تعبير ديگرى از هيأت تأليفى و وحدانى نفس است، چيزى مثل اسكلت يا رشته تسبيح يا به تعبير لكان آن تكمه هايى كه روكش مبل را به پيزرهاى درون روكش متصل مى كند و پيزرها را از پراكنش و تفرقه باز مى دارد. خود اين پيوستار را هركسى دانسته يا ندانسته با به كار بردن ضمير تأييد مى كند. به قول حكماى اسلامى «النفس فى وحدتها كل القوا». من يا اگو چيزى بيش ازمجموعه درونمايه هاى ذهن يا نفس است. با گفتن من مى رسانيم كه اين پيوستار را حس مى كنيم و پيشاپيش حس كرده ايم. اما اين كه اين پيوستار، اين رشته نگه دارنده و قوام بخش چيست، همان موضوعى است كه در پديدارشناسى، روان شناسى و همچنين فيزيولوژى عصب شناسى محل نزاع است.
سارتر معتقد بود ميان انسان و شىء چيزى به نام آگاهى وجود دارد . آيا اين آگاهى سارتر همان پديدار هوسرل است كه به انديشه سارتر منتقل شده يا مفهومى به كلى متفاوت است

بله. آگاهى شكافى در عدم است. يك حفره است. اين حفره پديدار هوسرل نيست. اصلاً به بى راهه مى رويم اگر آن را با پديدار هوسرل قياس كنيم. ولى خوب به شما حق مى دهم. سارتر فيلسوف چندتكه است. البته سارتر «وجود و عدم» را مى گويم. من كتاب آخر او را نخوانده ام. شنيده ام كه در «نقد خرد ديالكتيك» سارتر تجديدنظر اساسى اى در وجود و عدم كرده است. برحسب «تهوع» و «وجود و عدم» ، سارتر آميزه عجيبى از هگل، دكارت، نيچه ، هايدگر و كى ير كگور است. شايدبتوان گفت هايدگرى است كه بد فهميده شده ، سبق وجود بر ماهيت را به اومانيسم ، يعنى به سبق وجود انسان بر هر تعريفى از جمله تعريف خدا مى گيرد. حكماى ما مى گفتند خلق الله آدم على صورته. سارتر مى گويد خلق الله آدم على صورته. فاعل و مفعول را عوض مى كند و ثنويت را قاطعاً دست ناخورده باقى مى گذارد. كسى كه تأثيرش در سارتر مثل روز روشن است، هايدگر است. انگواس سارتر همان Angst يا ترس آگاهى هايدگر است كه كژديسه شده. شىء فى نفسه يا آن سنگ ريزه اى كه روكانتن از كنار دريا برمى دارد و دچار دل آشوب مى شود، همان پيش دستى هايدگر است كه با شىء فى نفسه كانت مخلوط شده. ماده لزج،مهوع و توپر يا كائوس كه روكانتن با نظاره كنده بلوط مى بيند، همان جهان بيرون آگاهى است كه آگاهى چون حفره اى ناجور، عوضى و زائد در جوف آن سر برمى كشد. اصلاً خود اين حفره همان Lichtung يا نورگاه هايدگر است كه تيره و ظلمانى شده و چيزى عبث به نظر مى رسد. آگاهى سارتر ظهور وحشتناك آزادى در خائوس جبر و عبث بودن است. اين ادعا كه سارتر هنوز پديدارشناس يا هستى شناس است جاى بحث دارد. آگاهى يعنى وجود لنفسه اى كه مثل روكانتن خود بنياد و خودمدار است. ليكن آگاهى من فقط با اشيا و كائوس طرف نيست. با آگاهى هاى ديگر هم طرف است و اين ديدگاه در «هستى با يكديگر» هايدگر سرچشمه دارد. از اينجا يعنى از آغاز بحث ديگر و ديگر آگاهى ها سارتر بيشتر مباحث روان شناختى عشق، نفرت، ساديسم و مازوخيسم را پيش مى كشد و بحث هاى جالب و تكان دهنده اى دارد.در نمايشنامه «دربسته» سارتر اين مبحث را دراماتيزه مى كند. ديگرى دوزخ است يعنى ديگرى متأسفانه و برخلاف ميل من كنده بلوط نيست، بلكه مثل خود من آگاهى و آزادى دارد. پس من سعى مى كنم او را به كنده بلوط و به شىء قلب كنم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت   توسط علیرضا شفاه  |