تبليغاتX
فرهنگ و اندیشه
وبلاگ گروه همکاران سرویس اندیشه روزنامه ایران
در صحن سياست بين الملل، سه جريان يا سه زاويه ديد جهان گرا، ملى گرا و كثرت گرا قابل تمايز است (اگر ملى گرايى را معادل ناسيوناليسم بگيريم). در اين نوشتار سعى بر آن است تا تعريف
و تبيين و تاريخ پديدارى ناسيوناليسم ارائه شود و با ذكر انواع ناسيوناليسم به سرنوشت آن برسيم و سرانجام توصيفى از ناسيوناليسم در ايران به دست دهيم.
< ناسيوناليسم چيست؟
ناسيوناليسم در ساده ترين تعريف مترادف با وطن پرستى و ميهن دوستى و با تسامح آئين اصالت دادن به ملت و مليت گرايى دانسته مى شود. اگرچه عشق به ميهن سابقه اى بس كهن در تاريخ بشرى دارد و رد آن را تا اساطير مى توان پى گرفت، ولى ناسيوناليسم از مفاهيم متجددانه دنياى مدرن است كه از عمر آن بيش از چهار سده نمى گذرد كه منشأ آن را به انقلاب ۱۷۸۹ فرانسه باز مى گردانند، اما به گواهى تاريخ و به حكم اوراق تاريخ نگاران ريشه هاى آن را در پيش از اين مى توان جست.
 
000387.jpg
صفحه ی اول              صفحه ی دوم             صفحه ی سوم
 

فرانسويان بويژه در دوران امپراتورى ناپلئون بناپارت دو نقش به ظاهر متضاد، ولى مكمل در تكوين و نضج گيرى ناسيوناليسم ايفا كردند. از يك سو به عنوان مناديان آزادى و برهم زنندگان نظام فئودالى و با كشورگشايى و بردن پيام هاى انقلاب فرانسه به ميان ملل ديگر آنها را براى وداع با قالب بندى هاى سياسى، اقتصادى و فرهنگى قديم آماده كردند و از سوى ديگر با نمايش خود به عنوان نيروهاى خارجى، آنها را تحريك كردند كه به جست و جوى آن چيزى برآيند كه امروز با تحولات و دگرگونى هاى بسيار ناسيوناليسم ناميده مى شود...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت   توسط لیدا فخری  | 

 
 
تأملى بر كتاب «ماكس وبر و كارل ماركس» اثر كارل لوويت
298785.jpg
                            مطلب

بررسى كارل لوويت درباره وبر و ماركس را كه براى نخستين بار در سال ۱۹۳۲ منتشر شد، مى توان تلاشى براى مقايسه نظام مند و انتقادى برخى از عناصر اصلى انديشه اجتماعى اين دو جامعه شناس فلسفى دانست. كليد اين مقايسه بى شك دغدغه هر دو متفكر براى مسأله اهميت و نتايج فرهنگى سرمايه دارى مدرن غربى است. آنان بنيان و اساس موقعيت زندگى معاصر در حكومت «سرمايه دارى» را زير سؤال برده اند. هر دو - ماركس به طور مستقيم و وبر به طور غيرمستقيم - تحليل انتقادى از انسان مدرن در جامعه بورژوازى بر حسب اقتصاد بورژوازى - سرمايه دارى به دست داده اند كه مبتنى بر اين تشخيص است كه «اقتصاد»، «تقدير» انسانى شده است.
وبر، پس از بررسى روند تحول فرهنگ غرب چنين درنگ مى كند كه «مهلك ترين نيرو در زندگى مدرن سرمايه دارى است» و به همين ترتيب ماركس در كتاب «ايدئولوژى آلمانى» خود اين پرسش را طرح مى كند كه «چگونه است كه تجارت، كه به خودى خود چيزى جز مبادله محصولات خاص ميان افراد و كشورهاى گوناگون نيست سراسر جهان را زير سلطه خود در مى آورد - رابطه اى كه مانند تقدير در عهد باستان، بر فراز زمين پرواز مى كند و با دست نامرئى اش امپراتورى ها و ملت ها را مى آفريند و نابود مى كند.».............................

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت   توسط لیدا فخری  |